|
واي كه چقدر از ديروز تا حالا دلم براتون تنگ شده ، مي دونيد چيه مي خوام زندگي نامم رو بنويسم آري خيلي وقته كه دوست دارم از خودم و زندگيم از شادي هاي زندگيم ، از تلخي هاي زندگيم از همه و همه براتون بنويسم . آنقدر بنويسم تا شايد يه كم دلم آروم بگيره .
پدرم را مي گم ، آره پدرم امير خان يه روز كه عروسي دوستش دعوت شده بود ، يه دختر خانم ناز ، يه دختر خانم نجيب و با وقار ، يه دختر خانم خوش تيپ و ملوس ،يه دختر خانم بور و سفيد با چشمهايي به رنگ دريا ، دلشو مي بره ، امير خان جوري اسيرش مي شه كه اصلاً فراموش مي كنه زن و بچه داره ، موضوع را با خواهرش كه عمه من مي شه در ميان مي گذاره ، از آنجايي كه عمه عزيزم دل خوشي از زن داداشش نداشت پدرمو راهنمايي مي كنه ، سپس امير خان هم به راهنمايي هاي خواهر جانش گوش جان سپرده و با يك شناسنامه المثني كه اسمي از زن و فرزندانش در آن قيد نشده بود ، همراه با عمه ام به خواستگاري شيوا مي آيند. اما شيوا خانم قبول نمي كنه خلاصه امير خان كه بد جوري شيفته شيوا خانم مي شه پس از ۴ بار خواستگاري كردن بله را از شيوا مي گيره . پدرم براي اينكه زن و بچه اش ، و همينطور شيوا خانم به وي شك نكنند به هر دو زنش گفته بود كار من طوري است كه بايد يك شب در ميان شيف بمانم ، و به اين ترتيب يك شب پيش مريم خانم(زن اولش) و يك شب پيش شيوا خانم (زن دومش ) مي آمد. روزها از پي هم همچنين مي آمدند و مي رفتند ، تا اينكه شيوا خانم باردار شد ، و در ماه هشتم بسر مي برد كه خوشبختانه يا متاسفانه متوجه مي شود كه همسر وي زن و سه فرزند دارد ، نمي دونم اون لحظه چه احساسي داشته فقط مي دونم كه به تنها چيزي كه فكر مي كرده طلاق بود. خلاصه پس از كلي دعوا و جنگ و جدال و پس از طي مراحل قانوني اش شيوا خانم از پدرم طلاق گرفتند و از آنجا كه پدرم عاشق شيوا بود و نمي خواست وي را طلاق دهد با او شرط كرد كه اگر از من جدا شوي فرزندمان را ازت خواهم گرفت شيوا كه از امير متنفر شده بود شرط را پذيرفت. آنوقت توي يك روز سرد و پائيزي وقتي شيوا مرا به دنيا آورد ، و من پاي بر بدن سياه و پر از گناه اين دنياي فاني نهادم و نوزادي سه روزه بيش نبودم پدرم مرا از مادرم شيوا جدا كرد. و من تا كنون فقط دوبار مادرم شيوا را ديده ام آنهم زماني كه بسيار كوچك بودم ، و تا كنون هيچ اطلاعي ديگر از وي ندارم ،و فقط مي دانم چند ماه پس از جدايي از پدرم با يكي از خواستگارانش ازدواج نموده و هم اكنون دو پسر دارد . حس زيبايي نسبت به وي ندارم ،البته حس بد و زشتي هم ندارم ، هرگز دوست ندارم وي را ببينم ،نمي دانم چرا؟!!!! خلاصه پس از اينكه پدرم مرا از مادرم گرفت چون جايي را نداشت تا مرا ببرد ،با يكي از دوستانش مشورت مي كند تا راه حلي پيش پاي وي قرار دهند. او نيز به پدرم امير خان مي گويد: ادامه دارد .........
|
|


سلام مهربونا 