|
وادامه ماجرا روزها از پي هم مي آمدند و مي گذشتند ، و من در آغوش گرم و پر از مهر خانم موسوي مادر عزيزتر از جانم بزرگ و بزرگ تر مي شدم ، اولين كلمه را در آغوش ايشان بر زبان جاري ساختم ،اولين قدم را به كمك ايشان برداشتم ،اولين تب و بيماري ،اولين گريه و اولين خنده را در كنار ايشان تجربه كردم اولين كلمه را ايشان به من آموخت و هميشه وهميشه برايم اولين بود،از همان كودكي نماز خواندن و حروف الفباي فارسي و لاتين را به من آموخته بود ،زندگي نامه ائمه ي اطهار (ع) را به صورت قصه و به زبان بچه گانه برايم تعريف مي كرد ،الفباي عشق و دوست داشتن را برايم هجي كرد و بمن آموخت كه چگونه دوست بدارم ، شبها تا دستم را نمي گرفت و برايم قصه نمي گفت بخواب نمي رفتم ،خلاصه با وجود نداشتن پدر كودكي شيرين و پر از خاطره اي را پشت سر گذاشتم، آنجور كه مي گويند و آنطور كه به خاطر دارم دختر بچه بسيار بسيار شيطوني بودم البته بي ادب نبودم ولي بيش از حد شيطنت مي كردم ،بسيار بسيار هم با هوش بودم و توي صحبتهام از كلمات قلمبه سلمبه استفاده مي كردم ، يادم مي آيد هميشه معلم مهد كودكم مي گفت اگه تو اين زبون شيرين را نداشتي كلاغها ترا مي خوردند ،بعد من مي خنديدم و مي گفتم يعني اگه من ترشي بخورم زبونم ترش مي شه و كلاغها منو مي خورندو...
(راستي شايان ذكر است كه خانم موسوي به غير از من دو تا دختر ديگر را بزرگ كرده بود كه الان آنها بچه هايشان هم سن و سال من هستند. )
منزلمان ۱۵۰۰متر بود كه شامل ۵۰۰ متر حياط و ۱۰۰۰متر زير بنا بود ، توي حياط يك استخر بزرگ و حدود ۲۰ تا درخت و يك باغچه بسيار زيبا داشتيم ، يادمه مامانم نمي گذاشت من توي كوچه بروم و درب كوچه را هميشه قفل مي كرد و من هميشه يا بالاي درخت بودم يا توي استخر و يا روي پشت بام مثل پسرها در حال بادبادك هوا كردن ، حتي يادمه پسر همسايمون برام يه دارت درست كرده بود كه يه سرش كش و پيچ بود و يه سرش ميخ و به يه تخته نصب شده بود،يه تير كمون با يه عالمه تير گاوي هم بهم داده بود... اگه ستاره از توي آسمون مي خواستم خانم موسوي عزيز برام فراهم مي كرد ،اونقدر اسباب بازي داشتم كه همه كودكان هم سن و سالم به من حسادت مي كردندو مي گفتند واي خوش به حالت چقدر اسباب بازي داري ،يادم مياد يك دفعه با مادر عزيزم براي ديدن برادرش به فلوريدا رفتيم وقتي برمي گشتيم فقط 3 تا چمدان پر از لباس و اسباب بازيهاي من بود كه از آنجا مامان خوبم خانم موسوي برام خريداري كرده بود ، خلاصه از بس خانم موسوي بهم اهميت مي داد يه دختر ناز نازي و لوس بار اومده بودم . مادرم خانم موسوي به خاطر رضاي خدا و به خاطر اينكه من تنها نباشم به يكي از آشنايانش كه از همسرش جدا شده بود و يك دختر كوچك داشت در منزلمان اتاقي داده بود و آنها با ما زندگي مي كردند آن زمان من چهار سال داشتم و دختر آن خانم كه هانيه نام داشت 7 ساله بود ، از آن پس هم من از تنهايي در آمده بودم و هم هانيه جون يك دوست پيدا كرده بود ما آنقدر با هم جور شده بوديم كه خدا مي داند البته خانم موسوي به هانيه كوچولو هم محبت مي كرد و آنجا بود كه من گاهي حسادت مي كردم .
ادامه دارد... |
|








