تبليغاتX
خاطرات تلخ و شيرين مليكا - قسمت سوم زندگينامه ام (خاطرات تلخ و شيرين مليكا)

خاطرات تلخ و شيرين مليكا

الا اي كه راز خدايي خداكند كه بيايي

قسمت سوم زندگينامه ام (خاطرات تلخ و شيرين مليكا)


وادامه ماجرا

روزها از پي هم مي آمدند و مي گذشتند ، و من در آغوش گرم و پر از مهر خانم موسوي مادر عزيزتر از جانم بزرگ و بزرگ تر مي شدم ، اولين كلمه را در آغوش ايشان بر زبان جاري ساختم ،اولين قدم را به كمك ايشان برداشتم ،‌‌اولين تب و بيماري ،‌اولين گريه و اولين خنده  را در كنار ايشان تجربه كردم اولين كلمه را ايشان به من آموخت و هميشه وهميشه برايم اولين بود،از همان كودكي نماز خواندن و حروف الفباي فارسي و لاتين را به من آموخته بود ،زندگي نامه ائمه ي اطهار (ع) را به صورت قصه و به زبان بچه گانه برايم تعريف مي كرد ،الفباي عشق و دوست داشتن را برايم هجي كرد و بمن آموخت كه چگونه دوست بدارم ، شبها تا دستم را نمي گرفت و برايم قصه نمي گفت بخواب نمي رفتم ،خلاصه با وجود نداشتن پدر كودكي شيرين و پر از خاطره اي را پشت سر گذاشتم، آنجور كه مي گويند و آنطور كه به خاطر دارم دختر بچه بسيار بسيار شيطوني بودم البته بي ادب نبودم ولي بيش از حد شيطنت مي كردم ،بسيار بسيار هم با هوش بودم و توي صحبتهام از كلمات قلمبه سلمبه استفاده مي كردم ، يادم مي آيد هميشه معلم مهد كودكم مي گفت اگه تو اين زبون شيرين را نداشتي كلاغها ترا مي خوردند ،بعد من مي خنديدم و مي گفتم يعني اگه من ترشي بخورم زبونم ترش مي شه و كلاغها منو مي خورندو...

(راستي شايان ذكر است كه خانم موسوي به غير از من دو تا دختر ديگر را بزرگ كرده بود كه الان آنها بچه هايشان هم سن و سال من هستند. )

‌منزلمان  ۱۵۰۰متر بود كه شامل ۵۰۰ متر حياط و ۱۰۰۰متر زير بنا بود ، توي حياط يك استخر بزرگ و حدود ۲۰ تا درخت و يك باغچه بسيار زيبا داشتيم ، يادمه مامانم نمي گذاشت من توي كوچه بروم و درب كوچه را هميشه قفل مي كرد و من هميشه يا بالاي درخت بودم يا توي استخر و يا روي پشت بام مثل پسرها در حال بادبادك هوا كردن ، حتي يادمه پسر همسايمون برام يه دارت درست كرده بود كه يه سرش كش و پيچ بود و يه سرش ميخ و به يه تخته نصب شده بود،‌يه تير كمون با يه عالمه تير گاوي هم بهم داده بود...

اگه ستاره از توي آسمون مي خواستم خانم موسوي عزيز برام فراهم مي كرد ،اونقدر اسباب بازي داشتم كه همه كودكان هم سن و سالم به من حسادت مي كردندو مي گفتند واي خوش به حالت  چقدر اسباب بازي داري ،‌يادم مياد يك دفعه با مادر عزيزم براي ديدن برادرش به فلوريدا رفتيم وقتي برمي گشتيم فقط 3 تا چمدان پر از لباس و اسباب بازيهاي من بود كه از آنجا مامان خوبم خانم موسوي برام خريداري كرده بود ، خلاصه از بس خانم موسوي بهم اهميت مي داد يه دختر ناز نازي و لوس بار اومده بودم .

مادرم خانم موسوي به خاطر رضاي خدا و به خاطر اينكه من تنها نباشم به يكي از آشنايانش كه از همسرش جدا شده بود و يك دختر كوچك داشت در منزلمان اتاقي داده بود و آنها با ما زندگي مي كردند آن زمان من چهار سال داشتم و دختر آن خانم كه هانيه نام داشت 7 ساله بود ، از آن پس هم من از تنهايي در آمده بودم و هم هانيه جون يك دوست پيدا كرده بود ما آنقدر با هم جور شده بوديم كه خدا مي داند البته خانم موسوي به هانيه كوچولو هم محبت مي كرد و آنجا بود كه من گاهي حسادت مي كردم .

ناز نازي من
خلاصه ي كلام روزهاي خوش كودكي هم يكي پس از ديگري آمدند و رفتند ، يواش يواش جاي خود را به روزهاي پر شور مدرسه دادند ، با تمام آنكه بسيار شيطون بودم اما از شاگردان ممتاز مدرسه به شمار مي رفتم و از كلاس اول تا پنجم را با معدل 20 پشت سر گذاشتم ، كلاس پنجم بودم كه كم كم سر كله خاله ها ، دختر خاله ها و پسر خاله هام و همچنين دائيهايم پيدا شد ، و آنجا بود كه  متوجه شدم خانم موسوي مادر من نيست ، و امير خان هم عمويم نيست بلكه پدرم است ، سر اين مسئله ضربه روحي سختي خوردم ، خاله ها و دائي هايم را دوست داشتم اما همه ترسم از اين بود كه نكند منو از مادرم خانم موسوي عزيز جدا كنند ، گاهي به مادرم خانم موسوي مي گفتم مامان قول بده منو به هيچكي ندي مامان قول بده منو به خاله هام يا دائيهام ويا بابام ندي و مامانم هم قول مي داد تا من خيالم راحت مي شد ، گاهي شبها يواشكي گريه مي كردم .حتي يكي دوبار به پدرم گفتم من از تو بدم مياد ديگه اينجا نيا ، من دوستت ندارم و... يادم مياد يكبار پدر دستم گرفت و به زور دهنم را باز كرد گفت يا بگو ببخشيد يا با فندك دهنت را مي سوزانم ، با اين كارش ديگه بيشتر ازش بدم مي آمد ، تا اينكه يك روز كه كلاس اول راهنمايي بودم سر كله پدرم همراه با پسر بزرگش كه برادر من مي شد و نامش آرشام بود پيداشد ، و از آن به بعد هر چند روز يكبار( آرشام )به من سر مي زد و كلي هم به من محبت مي كرد، آنقدر كه من به وي بسيار علاقمند شده بودم و از اينكه يه داداش بزرگ دارم خوشحال و به خاطر (آرشام) مجبور بودم پدرم امير خان راهم تحويل بگيرم ، تا اينكه يه روز (آرشام) خيلي اصرار كرد بيا بريم خونمون ، اما من تا حالا بدون مادرم هيچ جا نرفته بودم اما دوست داشتم با (آرشام )باشم و از مامانم اجازه گرفتم كه با آرشام و پدرم به منزلشان بروم و فردا عصري مرا به مادرم خانم موسوي تحويل دهند ، آن روز من با آنها به منزل پدرم براي مهماني رفتم ، مريم خانم زن پدرم كلي مرا تحويل گرفت و از آنجا كه عاشق دختر بود و فقط يه دختر داشت به من بسيار ابراز علاقه نمود جوري كه من از وي خوشم آمد ، با برادر ديگرم (آرتا)و با خواهرم (آرام )، بسيار جور شدم ، اين مهماني رفتن ها ادامه پيدا كرد و من دو سه مرتبه ديگر به منزل آنها رفتم تا اينكه يك روز كه براي مهماني به منزل پدرم رفته بودم ، عصري كه آماده شدم برگردم منو برنگرداندن و منو به زور نگه داشتند ، فرداي آنروز من يواشكي از منزلشان فرار كردم و به سركوچه آمده با آژانس به خانه آمدم مادرم هم پول آژانس راحساب كرد و همين كه داشتم ماجرا را براي مامانم تعريف مي كردم زنگ به صدا در آمد و سر و كله پدرم و برادرم آرشام و مريم زن پدرم پيدا شد اول كلي منو دعوا كردند كه چرا فرار كردي مامانم هم جلويشان ايستاد كه شما حقي نداري بچه مرا دعوا يا اذيت كنيد و...  اما پدرم منو بزور از مامانم گرفت هر چي من و مامانم دادو فرياد كرديم فايده اي نداشت و پدرم و برادرم منو بزور سوار ماشين كرده ، طفلكي مامانم داشت سكته مي كرد اما اون بي رحم ها منو با خودشون بردند تا اينكه ...

ادامه دارد...

   
مليكا كوچولو
دوست جونم ها ، يه سلام ارغواني با يه دنيا محبت تقديمتان باد .
متولد 19 آذر 1362 مي باشم و كارمند يك اداره دولتي.ساكن شهر پر از دود و ترافيك و در عين حال شهر دوست داشتني تهران .
دوستاي مهربونم من از سال 80 تا کنون در پرشین بلاگ می نوشتم اما از امروز نیز به به این سرزمین آمده ام تا دل نوشته هایم را بر بدن بلاگفا بر جای گذارم .
شایان ذکر است که تمام مطالب این وبلاگ حقیقت دارد به جز اسامی افراد که بنده از نامهای مستعار استفاده کرده .
گلهاي قصرم
صندوق خونه
آرشیو موضوعی وبلاگ
بخش ویژه
RSS
powered by : Blogfa , free persian blog service.

pictofxt

Lonely Girl Template

template id : TBF_004 template name : Lonely Girl

melika2007ml

مليكا

http://melika2007ml.blogfa.com

خاطرات تلخ و شيرين مليكا - قسمت سوم زندگينامه ام (خاطرات تلخ و شيرين مليكا)

دوست جونم ها ، يه سلام ارغواني با يه دنيا محبت تقديمتان باد .
متولد 19 آذر 1362 مي باشم و كارمند يك اداره دولتي.ساكن شهر پر از دود و ترافيك و در عين حال شهر دوست داشتني تهران .
دوستاي مهربونم من از سال 80 تا کنون در پرشین بلاگ می نوشتم اما از امروز نیز به به این سرزمین آمده ام تا دل نوشته هایم را بر بدن بلاگفا بر جای گذارم .
شایان ذکر است که تمام مطالب این وبلاگ حقیقت دارد به جز اسامی افراد که بنده از نامهای مستعار استفاده کرده . الا اي كه راز خدايي خداكند كه بيايي Free Blog Templates

Template Design Workshop offers professional web templates, flash templates and other web design products available for immediate download. This template also designed by Template Design Workshop design team. You can download free templates for your site, blog, cms or portal. Feel free to contact us about new templates.

Multimedia Design Group Multimedia Design Group Medium Blog Medium Blog Free Blog Templates Blog Templates Free Blog and Site Templates Flashmate Free Persian Blog Templates. Advanced Persian Blog Templates. pictofxt

قالب دختر تنها

قالب دختر تنها براي بلاگفا
http://www.melika2007ml.blogfa.com/Photo/m/melika2007ml.jpg < خوش آمدي مهربون >