|
بعد از اينكه مادر عزيزم مرحوم شدند من چون كسي را نداشتم بالاجبار پيش پدرم و زن و بچه اش برگشتم و با آنها به زندگي ادامه دادم ، آزار و اذيت هاي آنها و همچنين صبر من روز به روز بيشتر مي شد . تصميم گرفتم به سر كار بروم ، به همين دليل نامه اي به يكي از همكاران مادرم زدم وي هم مرا به موسسه اي در نزديكي منزلمان معرفي كرد ، پدر و زن پدرم كه از خدا مي خواستند سريع موافقت كردند و از آن پس هم درس مي خواندم و هم كار مي كردم مدرسه شيفت ظهر بودم به همين دليل صبها به سر كار مي رفتم ، حقوقم زياد نبود اما محل كارم را دوست داشتم زيرا همه با من مهربان بودند ، آنجا در كتابخانه كار مي كردم و چون كتابخانه كوچك بود و مراجعه كننده هم به آن صورت نداشت من مسئول كتابخانه بودم .يكسالي در آن كتابخانه كار كردم سپس با كمك رئيس محل كارم براي رئيس يكي از ادارات دولتي نامه اي نوشته و درخواست كار كردم و از آن كتابخانه به آن اداره انتقال يافتم ، با اين انتقال حقوقم نيز 2 برابر نيم شد ، و اكنون مدت 9 سال است كه كارمند همان اداره هستم ، الحمدلله حقوقم بد نيست . در كنار كارم ديپلمم را گرفتم و دانشگاه با رتبه عالي دندانپزشكي دانشگاه آزاد قبول شدم ، با هر زور و بد بختي و قرض و وام بود ثبت نام كردم و دو ترم را به خوبي پاس كردم اما به علت اينكه هزينه دندانپزشكي دانشگاه آزاد بسيار زياد بود نتوانستم ادامه دهم و متاسفانه انصراف دادم ، چند سال پشت سر هم سراسري شركت كردم اما قبول نشدم كه نشدم . از اين رو تصميم گرفتم پيام نور روانشناسي بخوانم . در بهمن سال 1380 پدرم و دوستش مامورت به بم رفته بودند كه با يك ماشين شاخ به شاخ شده و هر دو تاي آنها در جا فوت مي كنند، كه خدا رحمتش كند ، پدرم مرا خيلي اذيت كرده بود ، من تا 3 ماه پس از مرگش حاظر نبودم وي را ببخشم اما چكار كنم كه پدرم بود ، و من پس از سه ماه يك روز كه عيد مبعث بود به خاطر آن عيد مبارك و به خاطر اينكه خدا گناهان مادرم خانم موسوي را ببخشد از پدرم راضي شدم . پس از فوت پدرم زن پدرم مريم يواش يواش با من مهربانتر شدند و آزار و اذيت هايش كمتر و كمتر مي شد ، نمي دانم چرا شايد چون من خيلي به آنها محبت مي كردم ، شايد هم دلش برايم مي سوخت ، نمي دانم . من از همان سيزده ، چهرده سالگي خيلي خواستگار داشتم و كلاً جايي نبود كه بروم و برايم خواستگار پيدا نشود ، در فاميل هم خواستگاران فراواني داشتم ، نمي دانم چرا شايد چون اصلاً اهل قر و فر و اصلاح كردن و اين حرفها نبودم ولي با وجود اينكه زن پدرم با من مهربانتر شده بود اما هر گز خواستگاران مرا راه نمي داد يا اگر راه مي داد جوري حرف مي زد كه آنها در مورد من به شك بيافتند ، و يا اگر آنها هم قبول مي كردند با من كلي دعوا و داد و بيداد مي كرد كه تو قبول نكن آنها آدمهاي بدي هستند و... روز ها از پي هم مي آمدند و مي رفتند، من توي اين مدت همچنان با آن دوست دوران كودكي ام هانيه ارتباط داشتم آن بنده خدا پس از فوت مادرم مدتي با يك ياز اقوامشان زندگي مي كرد سپس مدتي به همدان رفته و بعد از آن در يك كانتينر در خرابه اي در خيابان پامنار تهران زندگي مي كردند ما دو تا دوست جدا نشدني براي هم بوديم دو تا غمخوار دو يارو ياور... در تمام اين لحظات خدا با من بود چه در شاديهام و چه در غمهام هرگز منو تنها نگذاشت ، مثل يه مادر كه دست بچه اش را مي گيرد تا در چاله و چوله نيافتد خدا دست مرا گرفت و از چاله چوله هاي زندگي نجاتم داد ، هر چقدر من بنده بدي بودم اما خدا برام خداي خوبي بود.
ادامه دارد |
|


